خرید بک لینک
مرز بین دوست داشتن و دلخوری چقدر باریکه !چقدر میشه در آن واحد از یه نفر سرتا پا دلخور بود و همزمان با همه وجود دوسش داشت !و چقدر عجیب که این دلخوری ذره ای پاشو فراتر از مرز خودش نمیزاره و دوست داشتنت رو کمرنگ نمیکنه.کم کم داره باورم میشه. دارم میفهمم وقتی یه کسی که تا چند وقت پیش بهت علاقه داشت و حالا دیگه نداره چه حس غریبی داره. دارم میفهمم کسی که یه روز عاشق شنیدن صدات بود ولی حالا به اجبار حاضره چند لحظه کوتاه صدات رو بشنوه چه دردی داره.اما گله ای ندارم . من دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تج

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

مرا بخاطر دل شکسته ام ببخشمرا که از ندیدن تو خسته ام ببخشاگر به انتظار تو نشسته ام هنوزبه دیگری اگر که دل نبسته ام ببخشببخش اگر که با خیال بودن تو زنده اماگر ترا نبردم از یاد ببخش اگر که از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد تویی تمام ماجرا که رفته ای ولی مرابه حال خود نمیگذاریصدای قلب من چراغمت نمیکشد مراچرا هنوز ادامه داری ؟؟سکوت قبل رفتنت نماندنت ندیدنت مرا به این جنون کشیده چه حسرتی ست بر دلم که از تمام بودنت نبودنت به من رسیده ..

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

استقلالم ازم گرفته شدهقدرت انتخابی ندارمبعد از سالها برگشتم و دوباره دارم جایی زندگی میکنم که خیلی دوست ندارماطرافم کسانی هستن که عقایدمون با هم همسو نیستتوانایی کافی برای عبور از این شرایط رو ندارمدرگیر پرونده های مختلف دادگاهی هستماز خونه ی خودم طرد شدمو و و و و هزاران دلیل دیگه برای اینکه یه مرد رو نابود کنه اما ....اما میخوام بجنگمبا اینکه خستمبا اینکه توان زیادی ندارمبا اینکه قدرت تغییر کوچکترین مسائل جزئی رو هم در حال حاضر ندارماما میجنگمو به امید برون رفت از این شرایط زندممیخوام‌ اون روزی

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

اینجا همه چی یخ زده

عاطفه

احساس

تعهد، تعهد، تعهد...

مسئولیت پذیری

اعتماد

اعتماد

اعتماد ...

علاقه

عشق

محبت

صداقت

صداقت

صداقت ...

همه چی اینجا تو این شهر، تو این خونه یخ زده

دیگه حتی سپیده هم که سر بزنه بعیده گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییده بودم

اینجا جهنمیه پر از یخ های منجمد

اینجا زندگی هم حتی یخ بسته

بدنم از این حجم از یخ زدگی تیر میکشه و در عین حال سِر میشه ..

اینجا لاهیجان، دم غروب جمعه ی پایانی مهر ۴۰۳ ...

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

درد دارمتک تک سلول هام تیر میکشهراه گلوم، تمام اجزای صورت و فکم از سنگینی بغضی که هی دارم قورتش میدم به مرز انفجار رسیدهولی نمی‌خوام گریه کنممیخوام تک تک این لحظات پر از درد رو با تمام وجودم لمس کنمدلم میخواد این درد تا مغز استخونم برهاینجوری راحت تر میتونم تحمل کنماینجوری این روزا بیشتر تو ذهنم پیمونهمن اولین بار نیست که این روزها رو تجربه میکنم۱۶ سال پیش هم همین حالت رو داشتمتو همین موقعیت گیر کرده بودمولی اونجا شوق وصال داشتم و دردم درد هجران بودو مهم تر اینکه این حال دو طرفه بودحالا اما یک ط

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

تو این چند روز انقدر منو کوچیک کردی و انقدر تو چشام نگاه کردی و گفتی از زندگی با تو زجر کشیدم، ۱۲ سال تو زندانی بودم که تو درست کردی، وقتی به گذشته نگاه میکنم میتونم یکساعت واست بالا بیارم، حاضر نیستم یک لحظه به اون روزها حتی فکر کنم و ... با خودم دارم فکر میکنم؛ من مگه چیکار کردم؟ واقعا !! من چه بدی و ظلمی در حقت کردم که این همه متنفری از من ؟؟ اشتباه داشتم قبول بچگی کردم قبول ولی یعنی انقدر ؟؟ واقعا من انقدر موجود سفاکی بودم ؟؟ از من چه تصویری تو ذهن

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

از ۲۸ مهر ۴۰۳ تا ۲۲ آذر ۴۰۴ که امروز باشه ، حدود یکسال و اندی گذشته و من بعد از یک دوره طولانی که در این کره خاکی محبوس در میله های آهنی زندان بودم دوباره فرصت پیدا کردم تا به این دفتر خاطرات قدیمی سری بزنم . نه حوصله ای برای گفتن روزهای سخت زندان دارم و نه رغبتی برای تعریف کردنش چرا که اساسا چیزی جز ظلم و تبعیض و بی عدالتی در اون دوره ندیدم که قابل تعریف باشه. شاید تنها بتونم در همین جمله کوتاه خلاصه کنم که سختی های این مدت بر رفتار و تفکر من اثر گذاشت.

برچسب: نویسنده: ماهان نعمتی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 2:40

صفحه بندی